«سارا ایمِنو به ما میآموزد ...»
در پاراشای این هفته (ویرا) ملاحظه میشود که سارا ایمنو نسبت به تربیت فرزند خود بی تفاوت نبوده و از خود واکنش نشان میدهد.
شلومو هملخ در مورد تربیت فرزند گفته است: فرزندت را طبق طبع و مزاجش از همان دوره خرد سالی تربت کن.
دو نکتهی مهم از گفتار شلوموهملخ یاد میگیریم:
نکتهی اول: تربیت فرزند را باید از همان سن کوچکی شروع کرد که هنوز تحت تسلط کامل والدین خویش قرار دارد و سخنان پندآمیز ایشان را با دل و جان میپذیرد و عملی میسازد و گذشته از این اخلاق و خصایل نیکی که فرزند از خردسالی برای خود حاصل میکند، تبدیل به قسمتی جداناپذیر از وجود و طبع وی میگردد.
نکتهی دوم: چون هر فردی استعداد به خصوص خود را دارد و نیز از لحاظ اخلاقی صاحب طبع و مزاجی مخصوص به خود میباشد، اگر والدین میخواهند که فرزند خود را آنچنان که باید و شاید تربیت کنند باید وی را فقط و فقط بر طبق استعداد و طبع و مزاج بخصوصش، آموزش و پرورش دهند به عنوان مثال، گمارا در مسخت شبات میفرماید که اگر فردی شانس و بخت وی بر طبق سیارهی مریخ تعیین گردد، مسلماً در زندگی شغلی به دست خواهد گرفت که توام با خونریزی باشد، حال اگر در راه صحیح قدم برداد מוחל (ختنه کننده) یا שוחט (ذبح کننده) میشود و اما اگر راه نادرست را برای خویش انتخاب کند دزد و قاتل درمیآید.
به هر حال متوجه میگردیم که چنین شخصی خواهی نخواهی بر طبق مزاجش، خون خواهد ریخت، حالا اگر والدین عاقل و فهیم باشند وی را بر طبق طبع و مزاجش تربیت مینمایند و او را تشویق میکنند که מוחל یا שוחט شود. اما گر تصمیم بگیرند که او را برخلاف طبع و مزاجش تربیت نمایند، امکان دارد که در کودکی از روی ترس به ایشان گوش فرا دهد، اما عاقبت در سن بلوغ مسلماً به ایشان متمرد میگردد و از راه و روشی که برای وی تعیین کردهاند منحرف میشود از اینرو شِلُمُو هملخ در گفتهی خود تأکید میکند و میفرماید که «فرزند خود را بر طبق طبع و مزاجش تربیت کند و آنگاه هرگز از راه درست منحرف نخواهد شد.
و اینک حکایتی آموزنده در این مورد:
مأموران حکومتی عاقبت پس از مدتی توانستند دزدی بسیار خبره را دستگیر کنند. پادشاه فوراً حکم اعدامش را صادر نمود و جارچیان به مردم اطلاع دادند که در فلان روز او را در میدان شهر به دار میآویزند.
در روز مقرر جمعیت زیادی برای تماشا به طرف میدان شهر هجوم آوردند و مادر وی نیز غمگین و نگران به آنجا آمد تا در لحظات آخر در جوار پسرش بسر برد.
قبل از اجرای اعدام، وی از جلاد خویش خواهش نمود که به وی اجازه دهد تا کمی با مادر خود صحبت کند و آنگاه به نزد مادرش که زار زار گریه میکرد رفت و ناگهان گوش مادرش را با دندان از جا قطع کرد! مادر بیچارهاش از فرط خونریزی و درد شدید ضعف کرد و تمام حاضرین آن دزد بیرحم را به باد لعنت گرفتند و پیش خود گفتند: ای کاش امکانپذیر بود که او را چندین بار اعدام کنند.
سپس وی رو به حاضرین کرد و گفت: لطفاً چند لحظه به سخنان من گوش فرا دهید! شما باید بدانید که در واقع مادرم باعث فساد و تبهکاری من میباشد چون هنگامی که کوچک و خردسال بودم، من به یاد دارم که آبنبات و شیرینیجات را بیش از حد دوست داشتم و در اثر فقر و فلاکت زیاد کتابهای همکلاسی خود را میدزدیدم و به مادرم میدادم تا آنها را فروخته و با پول آنها برای خود آبنبات و شیرینیجات میخریدم.
مادرم نه تنها مرا نصیحت نمیکرد بلکه مرا به دزدی تشویق مینمود و به من همواره میگفت: تو واقعاً چابک و زرنگی و من به وجودت افتخار میکنم!
به هر حال چون متوجه گشتم که مادرم از اعمال من خشنود و راضی است بیشتر و بیشتر دست به دزدی زدم تا اینکه به دزدی کاملاً عادت کردم و حتی بعد از اینکه بزرگ و بالغ شدم و برای خود کار و شغلی به دست گرفتم، نتوانستم عادت خویش را ترک کنم و در هر موقعیت مناسبی که پیش میآمد دوباره دست به دزدی میزدم تا اینکه عاقبت مرا دستگیر و محکوم به اعدام نمودند.
از اینرو قبل از اعدام خواستم کاری کنم که همه از من عبرت بگیرند. به همین جهت گوش مادرم را که در واقع او باعث تمام مصیبت من میباشد، قطع نمودم تا همه پی ببرند که وای به حال والدینی که فرزندان خویش را نصیحت نمیکنند و ایشان را حتی در مواقع لازم تنبیه نمینمایند، و از طرف دیگر خوشابحال والدینی که همواره فرزندان خود را نصیحت میکنند و آنها را در صورت لزوم تنبیه مینمایند.
حاضرین در جواب وی گفتند:
سخنان تو واقعاً بر ما اثر مثبت نهادند و از این به بعد یکایک در تربیت و پرورش فرزندان خود دقت بیشتری خواهیم کرد تا ایشان را از همان کوچکی به راه درست هدایت نماییم.
اما سوالی که برای ما پیش میآید این است که چرا تو گوش مادرت را گاز گرفتی و نه بینی وی یا عضو دیگری از بدنش؟!
در جواب رو به حاضرین کرد و گفت:
این امر نیز بدون علت نمیباشد، زیرا من در کوچکی بچهای شیطان نبودم و اگر مادرم مرا نصیحت میکرد و از دهان خود سخنان پندآمیز بیرون میآورد که به سمع من برساند، مسلماً به سخنانش گوش فرا میدادم و دست از دزدی میکشیدم، اما متاسفانه مادرم هرگز مرا نصیحت ننمود از این رو هم اکنون در مقابل دهان خود را باز کردم و گوش وی را قطع نمودم.
تمام حاظرین از سخنان خردمندانهی وی لذت بردند و حتی مادرش حرفهای او را تصدیق کرد و پادشاه پس از اینکه نمام ماجرا را شنید و متوجه گشت که سخنان وی بر مردم تاثیر زیادی نهادهاند، وی از از اعدام معاف نمود.
چند نکته کوچک اما مهم که والدین باید همواره مَد نظر خود قرار دهند:
* اگر فرزند داستان یا مطلبی تعریف میکند باید با توجه کامل به سخنانش گوش فرا داد.
* هر شب باید فرزند را با لبخند و خوشرویی به اطاق خواب فرستاد و همچنین در صبح هنگامی که روانه مدرسه میشود.
* اگر فرزند عمل خلافی انجام دهد، هرگز نباید وی را تحقیر نمود بلکه عملی که انجام داده است مورد سرزنش قرار داد به عنوان مثال نباید به وی گفت که تو بچهی بدی هستی بلکه عملی که تو انجام دادی واقعاً بد میباشد.
* فرزند را باید در آموختن تورا و نیز انجام اعمال نیک بسیار زیاد تشویق کرد. چرا که در گمارا مرقوم است: پدر و مادری که فرزندشان در راه تورا قدم برمیدارد، گویی که هرگز نمیمیرد.
* والدین باید همواره، به خصوص در جلوی فرزندان خویش، برای یکدیگر احترام زیادی قائل شوند، چون در غیر این صورت فرزندانشان نیز به ایشان بیاحترامی خواهند کرد.
* در خاتمه متذکر میشویم که پدر و مادر بر طبق فرمان صریح تورا موظفند که فرزندان خویش را در مدارس مذهبی ثبت نام کنند. چون فقط در این صورت فرزندان ایشان در راه درست قدم برخواهند داشت و مایهی افتخار جامعه خواهند شد.
خوشا به حال والدینی که با جانفشانی کامل به آموزش و پرورش فرزندان خود مشغول میگردند و ایشان را همواره به عبادت هشم و خصائل نیک ارشاد میکنند. چون آنگاه نه فقط از فرزندان خویش خیر خواهند دید بلکه هشم نیز ایشان را به مراتب دوست خواهد داشت و در هر دو جهان به آنها اظهار محبت خواهد نمود. همانطور که در مورد اَوراهام آوینو مرقوم میباشد:
"هشم میفرماید که من اوراهام را دوست میدارم چون وی به فرزندان و خانوادهی خود دستور میدهد که راه و طریقت هشم را حفظ کنند و همواره عدالت و قضاوت انجام دهند."